تبليغاتX
آنسوی خود

آنکه شنيد، آنکه نشنيد.....

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي‌اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي‌دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي‌شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده‌اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ............


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:11  توسط احسان  | 


سوالات مسابقه اطلاعات عمومی

سوال 1 - جنگ صد ساله چند سال طول کشيد؟

الف – 116 سال

ب – 99 سال

ج – 100 سال

د – 150 سال

 

سوال 2 - کلاه های پاناما در چه کشوری توليد ميشود؟

الف – برزيل

ب- شيلی

ج – پاناما

د – اکوادور

 

سوال 3 - روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن ميگيرند؟

الف – ژانويه

ب – سپتامبر

ج – اکتبر

د – نوامبر

 

سوال 4 - اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف – ادر

ب – آلبرت

ج – مانوئل

د – جرج

 

سوال 5 - نام جزاير قناری در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده است؟

الف – قناری

ب – کانگارو

ج – توله سگ

د – موش

 

 

 

 

جوابها:

جنگ صد ساله 116 سال طول کشيد (1337 تا 1453 ميلادی).

کلاه پاناما در اکوادور توليد ميشود.

انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته ميشود.

اسم شام جرج ششم، آلبرت بود که بعد از رسيدن به مقام پادشاهی به جرج تغيير نام داد.

اسم جزاير قناری از کلمه لاتين Insularia Canaria به معنی توله سگ گرفته شده است.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:50  توسط احسان  | 


علامت + را نگاه کنید و سرتون را عقب و جلو ببرید . دایره ها می چرخند .

 

به نقطه وسط تصویر خیره شوید . رنگهای اطراف کم کم از بین می روند .


به وسط عکس نگاه کنید و سرتان را عقب و جلو ببرید .

 

 

 

به وسط عکس نگاه کنید و سرتان را عقب و جلو ببرید .

 

 

 

چشمانتا را روی عکس بچرخانید . واقعا زیباست .

 

 

 

 

 

 

برای دیدن زیبایی این تصویر صفحه را بالا و پایین ببرید و به عکس نگاه کنید ( مثل وقتی که می خواهید عکس بالایی را ببینید )



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:39  توسط احسان  | 


 پررو بازی!!

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که
بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه
مجبوری پررو بازی دربیاری



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:32  توسط احسان  | 


قانون طلايی اول: بايد زنی داشته باشيد که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگيری کند...

قانون طلايی دوم: بايد زنی داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود...

قانون طلايی سوم: بايد زنی داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شما دروغ نميگويد...

قانون طلايی چهارم: بايد زنی داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...

قانون طلايی پنجم: خيلی خيلی مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگر بيخبر باشند!



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:29  توسط احسان  | 


سال ۱۹۳۵: آخرين عکس وايلي پست و ويل راجرز: «وايلي پست» اولين خلباني بود که به تنهايي به دور دنيا سفر کرد، «ويل راجرز» کمدين هم دوست خاص و صميمي او بود. اين عکس که در آن «پست» روي بال هواپيما مشخص است، کمي قبل از آخرين پرواز آنها از فرودگاهي در آلاسکا گرفته شده است. هواپيماي آزمايشي «لاکهيد» آنها، به خاطر مشکل موتور، هنگام برخاستن از زمين، دچار مشکل شد و سقوط کرد. فرودگاهي که در آن اين حادثه اتفاق افتاد، به نام اين دو، تغيير نام پيدا کرد.

 

 

۲- سال ۲۰۰۵: آخرين عکس جان و جکي نيل: ۱۳ ژانويه سال ۲۰۰۵، جسدهاي يک زوج کانادايي به نام جان و جکي نيل در سواحل تايلند، پيدا شد. آنها دو نفر از قربانيان بيشمار سونامي ۲۶ دسامبر ۲۰۰۴ بودند. هفته‌ها بعد يک مرد اهل سياتل، يک دوريين آسيب‌ديده را پيدا کرد و دور انداخت، اما کارت حافظه‌اش را نگه داشت. بعد از بازيابي اطلاعات، عکس‌هاي اين زوج در حال تفريح در ساحل تايلند پيدا شد، در ميان عکس‌ها، عکس‌هايي هم پيدا شد که نزديک شدن امواج بزرگ سونامي را به ساحل نشان مي‌داد. نکته جالب ماجرا اين بود که مرد سياتلي، اين زوج را از روي عکس‌هاي آنها که در سايت اشخاص گمشده منتشر شده بود، شناخت و با پسرهاي نيل‌ها، که در ونکوور بودند تماس گرفت، شخصا به ونکوور رفت و آخرين عکس‌هاي پدر و مادرشان را تحويلشان داد.

 

۳- سال ۱۹۵۵: آخرين عکس آلبرت اينشتين: عکسي که در زير مي‌بينيد، آخرين عکسي است که از اينشتين گرفته شده است. اين عکس در مارس سال ۱۹۵۵ گرفته شده است. احتمالا محل گرفته شدن عکس، نزديک خانه اينشتين در پرينستون است. يک ماه بعد يعني دقيقا در ۱۷ آوريل سال ۱۹۵۵، اينشتين ۷۶ ساله در نتيجه خونريزي داخلي ناشي از پاره شدن آنوريسم آئورت، درگذشت.

ثانيه‌هايي بعد از مرگ اينشتين، مغز او بدون اجازه خانواده اش برداشته شد، به اين اميد که دانش آينده، بتواند علت هوشمندي اينشتين را کشف کند.

 

۴- سال ۱۹۶۲: آخرين عکس ماريلين مونرو: خيلي‌ها عقيده دارند که عکاس چهره‌هاي مشهور، جورج بريس، آخرين عکس مونرو را گرفته است. ولي در واقع عکاس مجله لايف يعني الن گرانت، آخرين عکس را از مونرو گرفت. اين عکس در تاريخ ۷ جولاي سال ۱۹۶۲، هنگام مصاحبه با مونرو در خانه‌اش گرفته شد. در اين مصاحبه مجموعا ۶ عکس از مونرو گرفته شد که يکي از آنها را در زير مي‌بينيد. کمتر از يک ماه بعد مونرو به خاطر خودکشي با «باربيتورات» درگذشت، البته شک و ترديدهايي در مورد علت مرگ مونرو وجود دارد. مصاحبه‌اي که لايف با مونرو انجام داده بود، تنها دو روز قبل از مرگش، ‌در مجله چاپ شد.

 

۵- سال ۲۰۰۱: آخرين عکس بيل بيگارت: بيل بيگارت يک عکاس خبري بود که حوادث ۱۱ سپتامبر را بازتاب مي‌داد. او به طرز تراژيکي بعد از سقوط دومين برج تجارت جهاني درگذشت. ۴ روز بعد جسد بيگارت، از ميان آوار بيرون آورده شد. دوربين‌هايي که همراه بيگارت بود به همسرش داده شد. همسر او، دوربين‌ها را به يک دوست صميمي بيگارت داد، فيلم‌ها در دو دوربين بيگارت سالم نمانده بودند، اما با وجود اينکه دوريبن ديجيتال پوشيده شده از خاکستر بيگارت سالم باقي نمانده بود و لنزهايش خراب شده بود، کارت فلش دوربين دست‌نخورده باقي مانده بود. ۱۵۰ عکس در فلش کارت، پيدا شد. در ميان اين عکس‌ها، عکسي بود که در ساعت ۱۰:۲۸ و ۲۴ ثانيه، يعني کمي قبل از سقوط دومين برح تجارت جهاني در ساعت ۱۰:۳۰ دقيقه گرفته شده بود.

 

 

۶- سال ۱۹۹۷: آخرين عکس ديانا: اين عکس‌، سال قبل، هنگامي که تحقيقات تازه‌اي جهت پيدا کردن علت مرگ ديانا شروع شد، منتشر شد. اين عکس آخرين عکسي است که از ديانا گرفته شده است. با وجود اينکه در اين عکس فقط قسمتي از موهاي دايانا پيداست، اما نشريات رقابت سختي را بر سر اينکه کدامشان براي اولين بار اين عکس را چاپ کنند، شروع کردند. درواقع عکس‌هايي نظير همين عکس، باعث مرگ ديانا شدند.

اين عکس در ساعت ۱۲:۲۰ صبح روز ۳۱ اگوست سال ۱۹۹۷ گرفته شده است. در صندلي‌هاي جلو، راننده هتل و محافظ «دودي فايد» نشته‌اند و در صندلي‌هاي عقب پرنسس ديانا و دودي فايد قرار دارند. ثانيه‌هايي بعد از گرفته شدن اين عکس، مرسدس آنها با سرعت ۱۰۵ کيلومتر در ساعت وارد يک مسير زيرگذر شد، راننده کنترل ماشين را از دست داد و با يکي از ستون‌هاي زيرگذر تصادف کرد.

در حالي که سرنشينان اتوموبيل، به سختي مجروح شده بودند، عکاسان همچنان به عکس‌برداري از آنها ادامه مي‌داند، هنگامي که تيم اورژانس، عکاسان را دور مي‌کرد، ديانا که هنوز زنده بود، نجوا مي‌کرد : «تنهايم بگذاريد.»

فايد بعد از تصادف بلافاصله مرد و ديانا ساعاتي بعد در بيمارستان درگذشت.

 

۷- سال ۱۹۷۷: آخرين عکس الويس پريسلي: اين عکس، آخرين عکس موجود از پريسلي است که در صبح ۱۶ آگوست سال ۱۹۷۷ گرفته شده است. بعد از ظهر همين روز، نامزد پريسلي، پيکر بي‌جان او را در کف حمام پيدا کرد. گرچه پريسلي معتاد به داورهاي آرامبخش بود، اما بعضي‌ها هم مرگ او را منتسب به واکنش آنافيلاکتيک او به داروي کدئيني مي‌کنند که داندانپزشک پريسلي، يک روز قبل براي او تجويز کرده بود.

 

 

۸- سال ۱۹۴۵: آخرين عکس آدولف هيتلر: اين عکس، آخرين عکسي است که از هيتلر گرفته شده است و در آن هيتلر دو روز قبل از مرگش در محوطه بيرون پناهگاه در حال بررسي خرابي‌هاي بمباران‌ها ديده مي‌شود. دو روز بعد مردي که آلمان‌ و جهان را درگير ۶ سال جنگ ويرانگر کرد، تصميم گرفت به زندگي خود پايان بدهد، اما قبل از آن با معشوقه‌اش «اوا براون» ازدواج کرد و وصيت‌نامه‌اش را نوشت. در بعد از ظهر ۳۰ آوريل سال ۱۹۴۵ هيتلر و براون در اتاقشان خودکشي کردند، هيتلر با خوردن قرص سيانيد و شليک به سرش خودکشي کرد و براون فقط با خوردن سيانيد.

 

 

 

۹- سال ۱۹۴۵: آخرين عکس ان فرانک: «ان فرانک»، يک دختر يهودي بود که انتشار خاطراتش از دوره‌اي که از ترس نيروهاي نازي، به همراه خانواده‌اش پنهان شده بود، او را مشهور کرد.

اين عکس آخرين عکسي است که از ان فرانک و خواهرش -مارگوت- موجود است. اين عکس در نيمه سال ۱۹۴۲ گرفته شده است. در انتهاي همين سال، مارگوت به اردوگاه کار اجباري فرستاده شد. «ان» به همراه خانواده‌اش پنهان شدند، اما محل اختفاي آنها کشف شد و آنها به اردوگاه فرستاده شدند. مدارک نشان مي‌دهند که مارگوت به خاطر سقوط از تختخواب و به سبب ضعف شديد ناشي از زندگي در کمپ نازي‌ها در گذشت و چند روز بعد هم «ان» از دنيا رفت.

 

 

 

۱۰- سال ۱۸۶۵: آخرين عکس آبراهام لينکلن: شک و ترديدهايي در مورد اينکه کدام عکس، ‌واقعا آخرين عکس گرفته شده از لينکلن است، وجود دارد. با اين همه، تصور مي‌رود که اين عکس، آخرين عکس گرفته شده از وي باشد. اين عکس توسط عکاسي به نام «هنري ورن» گرفته شده است. يک ماه بعد از گرفته شدن اين عکس، لينکلن براي ديدن نمايشي به تئاتر فورد رفت. در اين زمان يک هنرپيشه شناخته شده به نام جان ويکس بوس John Wilkes Booth که جاسوس کنفدراسيون جنوب بود، پشت سر رئيس‌جمهور رفت و منظر ماند، نمايش وارد قسمت خنده‌دارش شود، به اين اميد که صداي بلند خنده تماشاگران، مانع از شنيده شدن صداي شليک گلوله شود. وقتي صداي خنده بلند شد، «بوس» از اسلحه کاليبر ۴۴‌اش، به سر لينکلن شليک کرد.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:22  توسط احسان  | 


نجس ترين چيز در دنيا !!!

 


گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

 

عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

 

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!



+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:45  توسط احسان  | 


چگونه یک زن را خوشحال کنیم.!!!!!؟؟؟

 


 

براي خوشحال کردن يک زن...

يک مرد فقط  و فقط نياز دارد که اين موارد باشد :


1. يک دوست

2. يک همدم

3. يک عاشق

4. يک برادر

5. يک پدر

6. يک استاد

7. يک سرآشپز

8. يک الکتريسين

9. يک نجار

10. يک لوله کش

11. يک مکانيک

12. يک متخصص چيدمان داخلي منزل

13. يک متخصص مد

14. يک متخصص علوم خانه داری 

15. يک متخصص بيماري هاي زنان

16. يک روانشناس

17. يک دافع آفات

18. يک روانپزشک

19. يک شفا دهنده

20. يک شنونده خوب

21.. يک سازمان دهنده

22. يک پدر خوب

23. خيلي تميز

24. دلسوز

25. ورزشکار

26. گرم

27. مواظب

28. شجاع

29. باهوش

30. بانمک

31. خلاق

32. مهربان

33. قوي

34. فهميده

35. بردبار

36. محتاط

37. بلند همت

38. با استعداد

39. پر جرأت

40. مصمم

41. صادق

42. قابل اعتماد

43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44. تعريف کردن مرتب از او

45. عشق ورزيدن به خريد

46. درستکار بودن

47. بسيار پولدار بودن

48. تنش ايجاد نکردن براي او

49. نگاه نکردن به بقيه دختران

و در همان حال، شما بايد :

50. توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود داشته باشيد

51. زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش

52. اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او کجا مي رود.

بسيار مهم است :

53. هيچگاه فراموش نکنيد :

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهايي که او مي گذارد



 

چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :



1. تنهاش بذاريد!!!! Laughing Evil or Very Mad



+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:39  توسط احسان  | 


دای عزیزم!
از اینکه بابای نازمو بردی پیشت تاازش خوب مواظبت کنی ازت ممنونم
فقط گاهی بهش اجازه بده به منم سر بزنه
آخه منم دلتنگش میشم

مهرنوش

 

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

 

خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

لاری

 

خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.

میگی

 

خدای عزیز!

شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.

نان

 

خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟

جین

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی

  

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

نورما

 

خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان

 

خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

نیل

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

دارلا

 

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

جویس

 

خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

بروس

 

خدای عزیز!

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

روث

 

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

الیوت

 

خدای عزیز!

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

راب

 

خدای عزیز!

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟

مارشا

 

خدای عزیز!

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کریس

 

خدای عزیز!

ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده.

با احترام دونا

 

خدای عزیز!

آدمهای بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم.

ادی

 

خدای عزیز!

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم.

دین

 

خدای عزیز!

فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم.

چارلز

 

خدای عزیز!

هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:35  توسط احسان  | 


کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
 
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :

خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:22  توسط احسان  | 

Template Designer : Green Apple